امروزنوشت

پراکنده نویسی های یک سحر همیشه دانشور

امروزنوشت

پراکنده نویسی های یک سحر همیشه دانشور

امروزنوشت

ای مالک من، من ملک توام، در ملک توام، قائم به توام، جز تو مرا یار و پناهی نبود.

به حضرت مادر:
اهل دل چون نامه انشا می کنند
ابتدا با نام زهرا می کنند

به امام دل ها و آقای جان ها:
دشمن بداند ما موج خروشانیم
زائیده بحریم فرزند طوفانیم
در سنگر اسلام بگذشته از جانیم
بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم
سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
امروزنوشت - هایکو کتابقرن من

صد سال تنهایی

در آفاق نفس

پ.ن: این اولینهایکو کتابمهتوی سایت جذاب و عجیب غریبهایکو کتاب! به نظرم فوق العادس این سایت و آدمو بدجوری سرذوق میاره، ترکیب رنگش، خلاقیت عجیبش و کلا همه چیزش پمپاژ روحیه اس و خوشحال کننده تر اینکه این ایده برمیگرده به آقای خوش ذوق نت یعنیسید اکبرآقای موسوی و تبریک بهش فکر می کنم کم باشه بابت این ایده عالی.

خلاصه اینکه به نظرم کتاب خوان ها، کتاب خوارها، کتاب دارها، کتاب دوست ها، کتاب بازها و کلا هرکسی که نسبت کوچیکی با کتاب داره بهتره که این سایتو از دست نده. اگر می خواید جزئیاتش رو بدونید خب برید تو سایت ببینید دیگه!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۱۷
سحر دانشور
امروزنوشت - قلوه سنگ های زندگی

این روزها که نه، عمری است به این نتیجه رسیدم که زندگی پر است از قلوه سنگ! قلوه سنگ هایی که گاهی به روحت می خورند، گاهی به جسمت و گاهی هم به روحت و هم به جسمت و گاهی نه به روحت و نه به جسمت. خب این را گفته ام که چه؟ مسئله گفتنش نیست، مسئله الان گفتنش است! این را گفته ام تا یادم باشد روز ۱۰ اسفند ۹۲ حاضر شدم این نتیجه گیری قطعی را مکتوب کنم تا باشد برای پایان عمر این وبلاگ، حالا هر وقت که می خواهد باشد.

مکتوب کردنش چند نتیجه دارد که یکی از مهمترین هایش کم شدن درد ناشی از حمل این مفهوم است؛ یعنی به محض اینکه تو این مفهوم عجیب را در قالب کلمه ریختی و بعد به تن وبلاگ چسباندیش و بعد روی ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ کلیک کردی وزن عجیب و غیرقابل وصفش را قدم به قدم کم کرده ای! حالا اضافه کن به همه آن مراحل، خوانده شدنش را توسط چند نفر دیگر؛ برداشت هایشان، فکر کردنشان به این موضوع، خندیدن به این جملات، گریه کردن پشت صفحه مانیتور، فحش دادن به نویسنده، دلسوزی برای راقم سطور، تاسف خوردن بابت شرایط موجود و هزار و یک حالت دیگر خواننده این کلمات. دیدید؟ قدم به قدم با یک رسانه ی خیلی کوچک، عجیب و غریب ترین مفهوم حیات را تقلیل دادم رفت! در واقع ذبحش کردم رفت پی کارش.

حالا فکری ام ما هر روز چند تا از این مفاهیم عجیب، سنگین و جذاب را ذبح می کنیم؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۲ ، ۰۸:۳۸
سحر دانشور
امروزنوشت - جغرافیای زمانی و مکانی افعال اخلاقی این روزها

۱- ماهان با سر تراشیده به مدرسه می رود و مطابق انتظاری که از فضای بچه مدرسه ای ها می رود مورد تمسخر بچه ها واقع شده و طرد می شود. روحیه اش ضعیف شده و گوشه گیر می شود. معلم این بار در حرکتی استثنایی و غافلگیر کننده به جای برخورد با دیگر دانش آموزان و یا استفاده از نصایح کلامی، با سر تراشیده به کلاس می آید تا با سر تراشیده اش به یاری ماهانی برود که مریض است. ماهان از تنهایی درمی آید و چند روز بعد که از بیمارستان به مدرسه می آید با چند کله تراشیده کوچک مواجه می شود تا باز هم با یک لبخند تک بودن سرتراشیده اش را فراموش کند.

۲- رسانه های تشنه ی خبر سرهای معلم فداکار و بچه های پاک و تنهایی و خوشحالی ماهان را تیتر می کنند و به یاری انسانیت نهفته در این فعل می شتابند تا بل سهم خود را در فراگیری این فعل اخلاقی پرداخت کرده باشند.

۳- ویتامین ۳ با دعوت از ماهان و معلمش آنها را در قاب تلویزیون به یک تصویر ماندگار تر بدل می کند. اما نکته از آنجایی شروع می شود که مجری برنامه در حرکتی نمایشی سر خود را می تراشد، آن هم جلوی دوربین های فیلمبرداری و در زمان پخش زنده! سوال اساسی این است: چرا ضیا سر خود را تراشید؟ و پاسخ را می توان در اقتضائات نمایشی و تلویزیونی جست.

می خواهم بگویم از اینجا به بعد ما دیگر با یک فعل اخلاقی صرف مواجه نیستیم، بلکه با یک فعل نمایشی و یا در بهترین حالت با یک فعل اخلاقی نمایشی و یا یک نمایش فعل اخلاقی مواجهیم که نه تنها تاثیرگذاری فعل آقای معلم و دانش آموزانش را ندارد بلکه از تاثیر مهم و عمیق نهفته در درس اخلاقی آقای معلم و شاگرادنش نیز می کاهد، چرا که قاب تلویزیون در اولین قدم از جدیت یک مفهوم کاسته و آن را به یک نمایش سرگرم کننده تقلیل می دهد.

به این ویژگی خاص تلویزیون، تکرار بیش از حد این پیام توسط رسانه های دیگر در طی مدت اخیر که به بی حسی مخاطب منجر می شود، را نیز اضافه کنید تا به میزان عرفی، دم دستی و گذرا شدن این فعل اخلاقی پی ببرید. در واقع مخاطب به صورت پیوسته و رگباری در مقابل رسانه هایی قرار گرفته که مدام در مقابل این فعل از خود غش و ضعف نشان می دهند و بعد به فاصله چند ثانیه پس از این غش و ضعف، خیلی جدی می گویند: به خبر بعدی دقت کنید و با تزریق اخبار دیگر حال اخلاقی مخاطب را عوض کرده و به اخباری از جنس دیگر پیوند می زنند و یا در روزنامه ها در کنار کله های تراشیده از پدیده ای دیگر سخن می گویند و اجازه تاثیرگذاری را از پیام می گیرند. چه اینکه مخاطب به صورت ناخودآگاه به این نتیجه می رسد که چیز مهمی نبود و یا اتفاقی بود مثل بقیه قضایا! مثل کشته شدن سه نفر در ساعتی پیش در رام الله، یا کشته شدن چند دانش آموز توسط دانش آموزی دیگر در یکی از مدارس آمریکا، یا مثل توافق ژنو، یا مثل صف های طولانی سبد کالا و خب مثل هزار و یک خبر دیگر.

می خواهم بگویم تکرار بیش از حد افعالی از این دست به بهانه تاثیرگذاری نه تنها به تاثیر آنها نمی افزاید بلکه اصل فعل را نیز از مفهوم خالی کرده و با ابعاد نمایشی و خبری صرف پیوند می زند. پس همان بهتر که با پخش محدود و به اندازه و کارشناسی شده ی این دست اخبار در رسانه ها اجازه ندهیم مفاهیم اخلاقی بعد نمایشی به خود گرفته و بازیچه دست اصحاب رسانه ای شوند که فقط آنتن و پر شدن صفخات روزنامه و مجله برایشان مهم است.

باربط نوشت: مثل اینکه یک مربی فوتبال هم سرش را تراشید برای هم دردی با ماهان!

بی ربط نوشت: یکی برام نوشته بود برای ما عین و شین و قاف همان عین و میم و هاست! مرغ دلم راهی قم می شود...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۰۷:۱۶
سحر دانشور
امروزنوشت - کامنت با چاشنی مشت و لگد

چند وقتی است که مسئله کامنت گذاری برای مطالب نوشته شده در سایت ها و خبرگزاری ها ذهنم را به خود مشغول کرده. در واقع آنچه که به درگیری ذهنم جهت می دهد اصل کامنت گذاشتن نیست بلکه شیوه برخورد با یکدیگر  و  شیوه اظهار نظر در این فضاست.

گشتی کوتاه در مطالب پربازدید سایت ها و خبرگزاری های کشور و استان ما را با کامنت هایی تند، عصبی، توهین آمیز و آمیخته با تحقیر و تمسخر مواجه می کند. کامنت هایی که به مثابه مشت و لگدی هستند به سمت طرف مقابل. روی جالب این قضیه را می توان در رها شدن مطلب اصلی منتشر شده در سایت، توسط مخاطبان و اظهار نظر بر روی نظرات یکدیگر و بحث و مشاجره لفظی با دیگر کامنت گذاران جست. مشاجراتی با چاشنی توهین!

اما سوال اساسی این است که چرا اینگونه ایم؟ چرا از خواندن چند خط که موافق با سلیقه، تفکر، ایده، اندیشه، مشی سیاسی، دیدگاه فرهنگی، سبک زندگی و خواست و علائقمان نیست عاجزیم و با سرعتی شگفت از کوره در می رویم؟

و سوال اساسی تر این است که وقتی نوع برخورد ما با چند مخاطب که فقط در قالب کلمات ظاهر شده اند به این شکل است با مخاطبان جانداری که رو در رو و از طریق کلمه به علاوه صوت به اضافه قد و قامت با ما مواجه می شوند چگونه برخورد می کنیم؟ از کی اینقدر کم تحمل شدیم که خودمان هم هنوز متوجه نیستیم؟

جستن رگه های خشم و عصبانیت برخی افراد معمولی در فتنه ۸۸ و به دل گرفتن کینه همدیگر در آن فضا و بریدن برخی خانواده ها از یکدیگر و قطع شدن ارتباط دوستانه برخی دوستان در مسئله مهم نبود سعه صدر و نداشتن قدرت تحمل اندیشه دیگران که این روزها چندان هم دور از دسترس نیست، کار چندان سختی به نظر نمی آید.

می خواهم بگویم اگر این مسئله را از همین جا جدی نگیریم شاید کار جدی تر از این حرف ها بشود و به جایی برسیم که به سختی بتوان تشنج و ازکوره در رفتن ها را کنترل کرد.

همین

پی نوشت: البته که در خصوص فتنه ۸۸ فقط مردم معمولی و عصبی شدنشان مدنظر است نه کسانی که برای همین مردم معمولی و نظام و انقلاب شمشیر را از رو کشیده بودند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۰۶:۰۰
سحر دانشور
امروزنوشت - چادرت را بتکان قصد تیمم داریم

ماند تا آینه مادر دنیا باشد/حرم او حرم حضرت زهرا باشد

معادل امروز یعنی ۲۳ ربیع الاول حضرت بانو به قم تشریف آوردن و این یعنی جلال و جبروت حضرت مادر، و این یعنی اگرچه ما همه در حسرت مزار توییم/کنار حضرت معصومه در کنار توییم و این یعنی لطف و کرامت و عنایت حضرت بانو به این سرزمین میاد و این یعنی مرغ دلم راهی قم می شود مرتب و مدام و این یعنی همیشه در حرم امن تو گم می شود....

علامه حسن زاده آملی می‌فرمود: «ما امام‌زاده زیاد داریم و خود موسی بن جعفر علیهماالسلام فرزندان زیادی داشتند، اما کدام یک از ایشان مانند فاطمه معصومه (س) درخشید و منشأ خیرات و برکات شد و باید یک مقام ثبوتی باشد که این مقام اثبات رقم خورده باشد.»

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۲ ، ۰۸:۵۲
سحر دانشور
امروزنوشت - فقط یک راه از آسمانفقط!

تو در زمانه نومید

به کشف خویشتن نشستی...

شعر از میرِشکاکان: یوسفعلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۰۷:۵۲
سحر دانشور
امروزنوشت - آیا زیبایی در اقلیت است؟
مسئله ای که این روزها در جملات و کلمات بسیاری افراد دیده می شود و یافتن نام و نشان این افکار در برخی سریال ها و فیلم های سینمایی و برنامه های گپ و گفت رسانه ها و سایت ها و روزنامه ها و مجلات کار سختی نیست این است که: چه دوره زمونه ای شده! تصور حالت گوینده به هنگام ادای این جمله گمان نمی کنم برای کسی سخت باشد.

تفسیر این جمله را می توان بدین شکل بیان کرد: آدم های خوب و متعالی در اقلیت اند و آدم های بد و شیاد و کلاش هرروز بیشتر می شوند، دخترهای باحیا و محجبه و مقید در اقلیت اند و دخترهای بد حجاب و بی حیا و لاقید هرروز بیشتر می شوند، فعالیت های انسان دوستانه و به قصد قربت در اقلیت اند و زد و بند و رانت خواری و فساد هرروز بیشتر می شود، محبت و علاقه و عشق در اقلیت است و نفرت و کینه و دشمنی هرروز بیشتر می شود و....! تفسیر این جمله در این روزها چندان کار سختی نیست و به راحتی می توان مصادیق بسیاری در اطراف یافت.

اما سوال اساسی این است: آیا واقعا شرایط اینقدر بد است و حق و حقیقت کمرنگ شده؟
از نظر من اینطور نیست و شرایط انقدرها هم که می گویند بد نشده و جمله چه دوره زمونه ای شده را باید به گونه ای دیگر ادا کرد. در حقیقت باید گفت به همان میزان که بدی و پلشتی رشد کرده حق و حقیقت هم رشد داشته و به راحتی قابل رویت است، اما مسئله از جایی شروع می شود که ما بیشتر در پی انعکاس زشتی هائیم و نه نشر و ترویج خوبی و زیبایی و حقیقت.

نکته اینکه ترویج زیبایی و حقیقت موجبات گسترش حق را فراهم می آورد و نه نشر زشتی ها و امور ناپسند. البته که بسیاری از مردم عادی برای ابراز نفرت از بدی از آن سخن می گویند و یا نسبت به شرایط ابراز تاسف می کنند اما متوجه نیستند که مرز بسیار باریکی را رد می کنند. می خواهم بگویم ابراز نفرت از زشتی و تبری بخشی از دین است ولی در کنار آن تولی و بیان حب به زیبایی ها و خوبی ها هم مورد تاکید بسیار است و پرداختن به هرکدام از آنها به تنهایی آسیبی است جدی! مرز باریک و حساس اینجاست که روشن می شود: توانایی در ایجاد تعادل میان تولی و تبری، نشر به وقت زیبایی و ابراز نفرت از زشتی و فجور.

می توان مدعی شد تاکید بسیار بر بیان زشتی ها حتی برای ابراز تاسف میدان را برای شکستن قبح این اعمال و افکار بازتر کرده و به حرکتشان سرعت می بخشد. درست مثل گسترده تر کردن نقطه ای سیاه در دل یک پارچه سفید! چرا آنقدری که در بیان بدی می کوشیم در ذکر زیبایی و حق و حقیقت کوشش نداریم؟

چرا آنقدری که از دختران کم حجاب و بی قید می نالیم به وجود دختران محجبه و مومن و مقید نمی بالیم؟ چرا آنقدری که از رانت و فساد و زشتی در عذابیم از وجود انسان های شریف و وظیفه شناس شاد نمی شویم؟ چرا بیش از احساس قرابت با حقیقت از حس نزدیکی با فجور سرشاریم؟ من فکر می کنم بخشی از قضیه به خود ما برمی گردد. جبهه تقوا همواره در حال رشد بوده و هست و به گفته صریح قرآن حق باطل را می کوبد و باطل ماندنی نیست! اما چرا با پذیرش این وعده قرآن به یاری جبهه حق نمی شتابیم؟

حضرت آیت الله جوادی آملی فرمایند: در روز قیامت بهشتی ها بوی بهشت را می شنوند و جهنمی ها بوی جهنم را، در حالی که ممکن است کنار هم ایستاده باشند، یعنی فرد متعلق به آنجاست؛ و ادامه می دادند: در دنیا هم همین جور است! در دنیا هم محل فساد هست و هم مسجد، فردی که مومن است فقط مسجد را می بیند و فردی که خودش مشکلی دارد خب فقط محل فساد را می بیند و حتی اگر از کنار مسجد هم رد بشود متوجه مسجد نمی شود و بالعکس!
می خواهم بگویم مواظب نگاه هایمان و خودمان باشیم.

باربط نوشت: البته که این مسئله شامل متخصصین و کارشناسان و جامعه شناسانی که وظیفه شان بهبود اوضاع و شناخت معایب و ضعف های جامعه است نمی شود، مثل دکترها که سروکارشان با امراض است! ولی خب قبول که داریم همه ما دکتر نیستیم پس هرکس در جای خودش و در حد خودش باید به ایفای نقش مشغول شود.
 
بی ربط نوشت:  بهاحترام محمد زمین تبسم کرد/تو آمدی و جهان دست و پای خود گم کرد

                    تو احمدی و به نور جمال تو صلوات/به هر یک از برکات و کمال تو صلوات

                                   اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۰۶:۳۴
سحر دانشور
امروزنوشت - بهار تو چشمای تو خونه داره

مریم فرش می خواند. با همان چشم هایِ عسلی و ابروهای سیاهِ کشیده و قدِ بلند و پیشانیِ فراخ می نشست وسط چمن های خوابگاه و با ضرب «دخترا سیب و گلابن» اخشابی، روی دار قالی ضرب می گرفت و وقتی دیگر چشم های درشت و عسلی اش با نور ماه و پرژکتور خوابگاه از پس ریزه کاری های قالی برنمی آمدند بساط قالی را جمع می کرد و بساط پرواز روی لبه ایستگاه تندرستی را علم می کرد.

دست هایش را باز می کرد- و آنقدر روی این باز کردن پا می فشرد که احساس می کردی الان است که دست هایش از شانه کنده شوند و وسط خلسه پروازش بیفتند یک گوشه، ولی احساس نمی کردی پروازش آسیب ببیند- و قدم هایش را بلند و رو به آسمان برمی داشت انگار که بخواهد با یک قدم همه زمین را طی کند، طی الارض کند.

ساعت از دو گذشته بود که توی حیاط خوابگاه دیدمش! یک دختر که دلش می خواست خودش را و بالهای بلندش را به رخ سکوت و تنهایی نیمه شب های خوابگاه بکشد. زل زدم به پرواز کردنش و دستهایی که مستانه بالا و پائین می رفتند و آوازی که از عمیق ترین نقطه جانش راه به لب هایش می گشود و با شمشیری آخته که راه نیام را نمی شناخت، سکوت را به مبارزه می طلبید. نرگس همیشه هل من مبارز می طلبید!

سمیه که از ماجرای شبم شنید آرام و با لبخندی تلخ گفت: مریم است! مریم است و همشهری من، مریم است و یک دنیا جنون، مریم است و میراثی از عقل و هوش، مریم است و دل و دین از دست داده، مریم است و دو ترم مرخصی استعلاجی، مریم است و درمان روانی، مریم است و یک عشق ویرانگر، مریم است و روحی زخم خورده، مریم است و یک دنیا احساس، مریم است و یک زن جامانده! مریم است دیگر...

گفت که مریم شاگرد خوب همه ی استادها بوده و عاشق هنر و هنر و هنر؛ گفت که وسط آن فضای باز و خاص دانشکده هنر بی توجهی مریم به آن فضاهای آلوده زبانزد و حریمی که همیشه حفظ می کرده پررنگ بوده؛ گفت که تا اینکه یکی از اساتید جلو می آید و جلو می آید و جلوتر و آنقدر جلو می آید که می تواند از نزدیک چینی نازک تنهایی مریم که همه احساسات و عشق ها و زیبایی ها و جلوه گری ها و رنگ ها و نورها و شادی ها و خنده ها و زنانگی هایش را در برداشت، ببیند و مریم! و مریم به آهستگی در باز می کند و به عجله ی یک مرد برای ورود به این چینی، به این مرز نور و سرور دقت نمی کند و آنجا که نباید دل و دین می دهد. مریم در حکایت های وامق و عذرا مانده بود گویی!

و

 مرد می رود و خبر ازدواج استاد مجردی که عشق مریم به او دهان به دهان می گشت و رابطه و علاقه اش به مریم نقل یک در میان حلقه های دخترها و پسرهای دانشگاه بود تنها به دو ترم مرخصی استعلاجی دخترِ چشم عسلی و روان درمانی ها و پروازهای شبانه و سکوت گاه به گاه و تلخی بی اندازه و بی قیدی نسبت به پوشش گذشته و جستجوی محبت گم شده در هر مردی و تنهایی و تنهایی و تنهایی و ویرانی خاص مریم منجر می شود. فقط همین....

پی نوشت: دیشب رادیو یکی از آهنگ های مجید اخشابی رو پخش می کرد که یهو یاد مریم افتادم، چقد این دختر ماه بود و چقد پر از شور و نشاط زندگی و عشق و انرژی! نمی گم همش تقصیر استاد بود و مریم بی تقصیر ولی کاش این اتفاق براش نمی افتاد، کاش این مرد برای هوس های خودش احساسات و شور و سرور و عشق و زندگی اون دختر رو لگدمال نمی کرد. چرا مردا نمی تونن رنگ های زنانه رو درک کنن و به خودشون اجازه می دن این باغ پر از رنگ رو خراب کنن؟ البته بازم می گم زنا هم مقصرن ولی...

کاش زن و مرد می فهمیدن دنیا اینطوری که الان دارن باهاش تا می کنن اصلا ایده آل نیست! به قول ژان بودریار چرا با وجود این همه آزادی که وجود داره آسیب ها دارن بیشتر می شن؟ شاید این نشون دهنده میل به منهیات گذشته اس؟!

پیشنهاد نوشت: اینو از دست ندین، هنوز وحشتی که از خوندن این پست روم سایه انداخته ازم دور نشده! بخونیدش+دیگر به مغازه نمی روم!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۲ ، ۰۶:۰۷
سحر دانشور
امروزنوشت - بیچاره زن ها...

در عمق چشم های جنگ های جهانی لانه می کنند و آنقدر در آن مردمکِ تیز جا می گیرند که برای دیدنشان باید تمام این دستگاه های چشم پزشکی را اجاره کنی و چون گشتن و یافتن این دستگاه ها کار هرکسی نیست، از دید همه پنهان می مانند! کدام مردمکی تا به حال توانسته نگاه ها را به خودش جلب کند آن هم در گیر و دار جنگ های خانمان سوز و خانمان ساز؟ جنگ های نظامی، جنگ های سیاسی، جنگ های رسانه ای، جنگ های عشقی، جنگ های... همه ی اینها همان دوئلی اند که یک زمانی مرسوم بود! و بیراه نیست اگر بگویم سنگینی همه ی دوئل های تاریخ را روی دوشم احساس می کنم، اما باکی نیست...

شاید همیشه منادیان صلح زنها بودند و خب هیچ وقت از آماده کردن پوتین مردها برای نبرد ابایی نداشتند!

                           


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۲ ، ۰۵:۲۱
سحر دانشور
امروزنوشت - زنان بالای دکل!                                             دانشگاه کدام دسته از نیاز های زنان را پاسخ می دهد؟

روند رو به رشد ورود زنان به دانشگاه طی سال های اخیر مسئله ای است که می توان آن را از جنبه های مختلف مورد ارزیابی قرار داد، چه اینکه مسائل انسانی و اجتماعی را نمی توان به صورت تک بعدی و یک سویه مورد قضاوت قرار داد.

با غور در نظریه های اجتماعی می توان کنش های مختلف انسانی را از سه منظر مورد بررسی قرار داد:

محاسبه سود و زیان
هنجارها و انتظارات دیگران
ارزش و اهداف شخص

مجموع یا برخی از این دلایل فرد را به سمت کنش های مختلف جهت داده و اعمال او را رقم می زند. با دقت در کنشی خاص به نام ورود به دانشگاه و ادامه تحصیلات، می توان انگیزه های مختلف ورود زنان به دانشگاه، که هر کدام ریشه در یک و یا همه این دلایل دارند را رصد کرد. پر واضح است که موارد فوق از ارتباطی چند سویه با یکدیگر نیز برخوردارند.

با پررنگ شدن برخی نکات مانند ارزش و اهمیت تحصیلات و خواست و تمایل جامعه جهت رشد این مقوله در بین آحاد انسانی طبیعی است که زنان نیز به این مقوله اهمیت داده و به چرخه ای وارد شوند که قادر است ضریب نفوذ ایشان در لایه های مختلف جامعه را افزایش بخشد.

از سوی دیگر همین ضریب نفوذ بالا و هماهنگی با برخی هنجارهای مورد تائید اجتماع است که می تواند در محاسبه سود و زیان و تعیین معیارهای سود و زیان فردی و جمعی موثر باشد. تاثیر مسئله سود و زیان و هنجارهای اجتماعی در ایجاد ارزش های شخصی و اهداف فردی نیز برکسی پوشیده نیست.

با دقت در همین موارد می توان دلایل مختلف ورود زنان به دانشگاه را استخراج کرد و سپس با استناد به مورد اول از شاخصه های کنش های انسانی مبتنی بر سود و زیان، با علامت سوالی در کنار داده های یک زن دانشگاهی در مقایسه با دستاوردهایش مواجه شد و از سوی دیگر می توان سوال پایه ای تر «نیازهای حقیقی زنان چیستند و دانشگاه قادر به پاسخگویی به کدام دسته از نیازهای این قشر است؟» را مطرح کرد. حتی با ژستی حق به حانب می توان از سود و زیان جامعه در این راستا سخن گفت و زیر لب نجوا کرد نتیجه بازی پذیرش زنان در دانشگاه و برخی رشته هایی که گاه هیچوقت برای یک زن کارایی ندارند و زن نیز در آنها کارایی چندانی ندارد برای جامعه، باخت – باخت نیست؟

با گشودن یک پرانتز می توان به بحث کارایی زن در برخی رشته ها نقب زد و صراحتا مدعی شد حضور زن در برخی رشته های تحصیلی و به تبع آن در برخی مشاغل منفعت چندانی برای زن و جامعه ندارد؛ چه اینکه شغل و کار را باید به کسی سپرد که در کمترین زمان ممکن و به بهترین نحو از عهده آن برآید و این نکته نیز در گرو امکانات و توانایی های فردی و جنسی انسان است.

پرواضح است که این نکته در جامعه امروز به عنوان مسئله ای چالشی ظاهر شده و به محض صحبت بر سر این موضوع عده ای از این منظر سخن خواهند گفت: «حقوق زنان را له کردید»، «ما هیچ تفاوتی با مردان نداریم»، «همه ما از عهده بسیاری کارها برمی آئیم» و….! اما با دقتی کوتاه می توان به ریشه این جنجال ها که همان ارزش گذاری نا به جا بر تفاوت هاست پی برد.

به دیگر سخن زن و مرد در توانایی ها و استعدادها با هم متفاوتند که این تفاوت ها مقوم جامعه انسانی هم هست، اما مسئله از جایی آغاز می شود که برخی اندیشمندان با حرکتی عجیب تفاوت ها را ارزش گذاری کرده و این تفاوت طبیعی را به حس تبعیض تبدیل کرده اند و با مرجع شمردن ویژگی های مردانه، زنان را به سمت انجام کارهایی که به صورت بهتر و سریعتر از مردان برمی آیند جهت می دهند.

در حقیقت باید ملاک اعطای شغل و نقش را رشد و تعالی نیروی نقش آفرین، انجام بهتر کار و انجام سریعتر کار دانست و با این نگاه به اعطای مشاغل و رشته های تحصیلی پرداخت. ملاکی که هم ویژگی های فردی را در نظر می گیرد و هم تکامل و پیشرفت جامعه را یادآوری می کند.

از همین روی می توان به چند سوال ویژه در رابطه با چگونگی رشد و تعالی روحی زنان در مشاغلی که امروزه به عهده می گیرند، سرعت انجام کار ایشان و کیفیت این انجام وظیفه برخورد. پرواضح است که مجموع پاسخ به این سوالها می تواند نشانگر معدل کل ما باشد و البته که موارد خاص نمی توانند تعیین کننده قوانین کلی در یک جامعه باشند.

پس می توان ورود زنان به برخی رشته های دانشگاهی را مورد خدشه قرار داد و با مشخص شدن نتیجه این بازی برای جامعه، از نیازهای حقیقی زنان که به رشد جامعه نیز منجر می شوند و توانمندی دانشگاه برای رفع آنها پرسا شد.

چند مثال ساده به تسهیل بحث کمک می کند: یک دکل نفتی که در پی استخدام نیروی کار برای پر کردن خلاهای محیط خویش است معمولا از بین یک مهندس نفت خانم و مهندس نفت آقا کدام یک را برمی گزیند؟ و یا شرکت ها و موسسات مختلف برای استخدام مهندس برق به سراغ مهندسین خانم می روند و یا مهندسین آقا؟

بسط مثال ما را به فضاهای جذاب تری نیز می کشاند: با قرار دادن فرض دو بند قبل بر استخدام مهندس زن چند سوال رخ می نماید: شرکت و یا کارخانه و یا دکلی که خانم مهندس را استخدام کرده است در راستای حمایت از وظایف زنانه خانم مهندس چه هزینه ای را متحمل می شود؟ آیا فضایی که خانم مهندس در محیط کاری اشغال کرده است تنها و تنها از عهده وی برمی آید و به محض خالی شدن عرصه از وجود ایشان تمام کارها خوابیده و هیچ کس نمی تواند علم کار بر زمین مانده را بلند کند؟ کدام یک کار را «سریعتر» و «بهتر» انجام می دهند: خانم مهندس و یا آقای مهندس؟ کدام یک در محیط شغلی رشد کرده و در شغل هضم نمی شوند بلکه تعالی نیز می یابند؟

نکته اساسی این سطور را می توان در ضرورت حضور زن و مرد در محیط هایی که قادر است به رشد آنها کمک کند جست و از کلاس های درسی پرسید که قادرند به نیمکت نشین هاشان اصول تعالی و عدالت را بیاموزند تا حاضر به انجام هر معامله ای تحت لوای ارزش گذاری های سطحی نشوند.

از سوی دیگر می توان مدعی شد این روزها ضرب المثل مهم «کار را باید به کاردان سپرد» از افکار عمومی حذف شده و یا در بهترین شکل ممکن با فراموشی تعریف و مصادیق «کاردان» دست و پنجه نرم می کنیم.

انتشار درسرسرا


,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۲ ، ۱۵:۳۹
سحر دانشور