چشم های شیما
نامه یکم
به
شیما
اولین بار پشت کامپیوترت نشسته بودی، خیلی جدی و محکم. ابروهایت در هم کشیده بود و چشم هایت انگار عقابی باشند در پی طعمه! همانقدر مغرور، همانقدر آماده حمله، همانقدر عمیق. ترسیدم، نه از آن ترس ها که آدم را فراری بدهد، از آن ترس هایی که آدم را نگه می دارد و وادارش می کند به زل زدن به منبع ترس. به نظرم ترس همیشه بخشی از زیبایی ها را با خودش دارد، همانطور که نمی توان از ترسناک بودن زیبایی ها گریخت.
تو آنجا بودی، پشت کامپیوترت و من در حال حرف زدن با سارا و بقیه گوشه چشی به تو داشتم. دفعه بعد وسط غرفه دیدمت انگار، اینبار کامپیوترت نبود. اما هنوز جدی بودی و عقاب وار نگاه می کردی! طول کشید تا بفهمم همین دختر جدی چقدر نرم و لطیف و مهربان است، جوری که از بین آن همه دختر طرف بازی مطهره می شود با اسمی که به نظر آن دختر بچه دوست داشتنی چقدر شبیه شیرموز بود.
بله شیما! تو با همان چشم های عقاب وار طرف بازی مطهره می شوی همانطور که با همان چشم ها جدی ترین کارها را می کنی، برای زنان و مسائلشان. به نظرم تو یک جفت چشمی شیما. یک جفت چشم که به دنیا آمده تا خیلی چیزها را ببیند، حتی یک کامنت از یک دوست راه دور را. تو با همان چشم ها نگران می شوی، اخم می کنی، می خندی چون با همان چشم ها که چشم خانه نگاه ویژه تواند به دنیا آمده ای. مدام در حال شدنی شیما، مدام و مدام و این فراموش نشدنی است.
شیما این سطرها برای چشم های توست و نگاهت به دنیایی که در آن مدام رشد می کنی.
سلامشیما