رفیق دزد و شریک...
این شعر حسین پناهی که می گه من می خوام برگردم به کودکی تا از باغ خودمون انار دزدی بخورم دقیقا برام تصویر داره. یعنی همش منو یاد خودمون می ندازه که مرتب می رفتیم تو باغ پدربزرگم و بی خبر می زدیم به اناراش! مریم و مهناز و سپیده و فیروزه و زهرا و میترا و من چهار دست و پا از سوراخ کوچیکی که بین باغ باوا* و خونه عموی مادرم بود می رفتیم تو باغ و می زدیم به انارا. مریم که تپل تر از بقیه بود همیشه تو سوراخ گیر می کرد و ما از پشت هلش می دادیم تا رد بشه و وقتی می رفتیم تو باغ با وجود اینکه حتی نفسامونو هم می گرفتیم باوا می فهیمد و با داد و فریاد بیرونمون می کرد و ما بودیم که از هر سمتی شروع می کردیم به فرار.
یه روز که طبق معمول با بدبختی از سوراخ رد شدیم به محض ورورد بهرام و مهرزاد رو دیدیم که وسط کلی پوست انار نشستن و با صورتی پر از تبختر و دهن پر به ما نیگا کردن و گفتن: ایما نگبونل باغیم! باوا ومو گ نلیم کسی بیای من باغ و نارل بخره**...
و به راحتی به انار خوردنشون ادامه دادن و ما دست از پا درازتر از در بیرون رفتیم.
**ما نگهبونای باغیم! پدر بزرگ بهمون گفته نزاریم کسی بیاد تو باغ و انارارو بخوره.
باربط نوشت: البته که باوا به زودی فهمید که ضرر اون دوتا مثلا نگهبون که قطعا خودشونو به باوا قالب کردن برا نگهبونی از چندتا دختر کوچیک و اناردزدیشون خیلی خیلی بیشتره.